همین الان یهویی یاد رفیقام افتادم و باتعجب منی که همیشه یادشون بودم اصلا دلم براشون تنگ نشده،درسته زمان زیادی از آخرین باری که دیدمشون نمیگذره اما همیشه عادت داشتم با فکر اینکه سه ماه کمتر میبینمشون دلتنگیم از همون روز اول شروع شه.
روزای آخر مدرسه نمیدونم چرا اما کاملا تغییر کرده بودم به طوری که حتی خودمم این تغییر و حس میکردم وقتی خودم جای حدیث و محدث میزاشتم بهشون حق میدادم که اونا هم خسته شن ازم.
دیگه اون زهرای سرزنده و بامزه و شیطون سابق نبودم،دیگه با کارام نمیخندوندمشون،یجورایی سرد و بی روح شده بودم دلم از چیزی گرفته بود که خودمم نمیدونستم چیه و بی تفاوتی دوستام حالمو بد تر میکرد.
دلم میخواست هر دوشون بیان بشینن پای حرفامو واقعا دنبال این باشن که که بدونن چم شده؟ نه اینکه وسط خنده و شادی خودشون از سر رفع تکلیف یه ″چته آجی?″ساده بگن
شاید من توقع زیادی دارم،شاید اونها واقعا خواستن حرفامو بشنون،خواستن آرومم کنن ولی من نفهمیدم
خیلی وقتا حالشونو خراب کردم و الان که بهش فکر میکنم حال خودم خراب میشه که واقعا چطوری تونستم شادی دوستامو به اعصاب خوردی تبدیل کنم؟
واقعا چقدر احمقم من...
رفیق کلمه ی مقدسیه خیلی مقدس که باید قدرشو دونست و من خیلی وقتا این کار و نکردم
ما را در سایت تَصمیمِ بٌزٌرگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42