اما الان آروم نشدم که هیچ فکرم بیشتر درگیر شده انگار با نوشتن اونها بهشون رنگ میدم و اجازه میدم بیشتر از قبل منو درگیر کنن.
این روز ها اصلا حالم خوب نیست.یه حس غریب بر روحم غالب شده و اجازه آرامش داشتن رو بهم نمیده، انگار نمیخواد یه نفس راحت بدون هیچ دغدغه ای فقط و فقط با یه ذهن پر از افکار مثبت بکشم.
تا تفکر مثبتی به ذهنم میرسه، باز این استرس و همون حس لعنتی پیشدستی میکنن و فرصت آرامش داشتن رو ازم میگیرن.
نمیتونم اسمی واسه اون حس پیدا کنم
همون حسی که میگه خودتو نمیشناسی، هدفی واسه آینده ت نداری، واسه هیچ کس بهترین نیستی، جزء اولویت های هیچ کس نیستی، توان انجام هیچ کاری نداری، همیشه حقت پایمال شده و میشه، توان دفاع از خودت رو نداری، بی ارزشی و....
که خیلی وقت ها تشخیص دروغ و راست بودنش واقعا سخته.
همین حسه باعث میشه احساس بی کفایتی کنم، حوصله هیچ کس حتی خودمم نداشته باشم و اعتمادم به نفسم از قبل هم پایین تر میاد.
واقعا نمیدونم چطوری باید از پسش بر بیام
ما را در سایت تَصمیمِ بٌزٌرگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68